یادواره ی یه دلتنگی قدیمی

سلام به تموم کسایی که الان دارن این پست جدید رو توی این وبی که تقریبا یک سالی خاک خورد و یه جورایی مثل خودم شد می خونن...
یه سلام به گرمیه تمامه این مدتی که نبودم...
صادقانه بگم دلم تنگ شده بود واسه تمومه واژه هایی که توی این مدت تو هر لحظه راه گلومو می گرفتن،واژه هایی که تو هر نفس از ثانیه ها یه قفس بودن از یه درد روی سینم،دردی که فقط تو یه واژه خلاصه میشه که گنگه،یه واژه از آسمون که فقط چشماشو می شه خوند...
نمی دونم چرا؟اما از بچگی تنهایی بی رحمانه با من خو گرفت...
ما نمیدونیم کجاییم و آخر کجا می ریم اما مسلما به سمتی خواهیم رفت که باید بریم و فقط می تونیم حدس بزنیم که چی می شه و شاید راه رنگ ایده ی ما باشه...
راه من گنگه،پر از سردر گمی،پر از غربتم...
همسفرم، دلم....
اینجوری به رات نشستم...
دل من تو غربت نگاهم واسم بزرگترین سنگ صبور بود...
با این که تو وجودش یه صدایی از عبور بود ولی نمی ذاشت تنها بمونم...
آخه طفلی که سرش شولوغ نبود،توی قلب مهربونش جزء یه دریا از یه بهت کودکانه که دیگه چیزی نبود...
دل من بلد نبود،نمی خواست جدا بشه،مثل آدما بخواد یاد بگیره بی وفا بشه،هر شب و روز بهم می گفت پیشم بمون،از غم و غصه واسه من هیچی نخون،اما آدما یادش دادن جدا بشه،با هزار دلبر شیربن بخواد آشنا بشه،..
آره رفت و دیگه پشت سرشم نگاه نکرد،یه نگاهی به من و شب سیام نکرد،که توی این شهر سیاهی میمیرم،من تو این تنگ بی ماهی می میرم،..
من یه گوشه ای نشستم،دستمو دور زانوهام که بستم،اروم اروم بغزمو شکستم،که بفهمه این دلم دارم میمیرم،من از نبودنش دارم آتیش می گیرم...
اینک دل من بود،همدم تنهاییام بود رفت پشت سرشم نگاه نکرد که چجوری سوختم از تنهایی و در به دری،یه روزی ورد زبونش بود از کنار من نری،اما من موندم و اون رفت از کنارم،می خوام تا ابد پیش آسمون شب...
تنهایی آروم ببارم...
که یادم بره آدما چقدر...
شاید دلخوش به الهامی از سکوتم...
عاشقانه(A.sh)
